تبليغاتX
یه خط خاطره...

سلام من بر گشتم آره از یه سفر خیلی دور برگشتم نگاه کنید نمیگذارم این وبلاگ سرد و خاموش بمونه آره این وبلاگ هنوز زنده هست نگاه کنید داره نفس میکشه آخه هیچ وقت خاطرهها تموم شدنی نیستند.هنوز خطهای این وبلاگ تشنه خاطره هاست فقط کافیه نگاه کنید!میبینید؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 18:5 توسط MOst AlOne |


دلم برای خودم تنگ شده

نمی تونم پیدام کنم

نیستم

می تونی پیدام کنی؟

گم شدم؟!

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 11:50 توسط يلدا |


من وتو نابترين قصه غربت شده ايم

مثل سيبيم كه با عشق دو قسمت شده ايم 

وتو ان پاكترين الهه اي كه ميان قلب من نشسته اي

ومن ان يكه ترين دختر عاشق پيشه كه تو را مي خوانم

غربت من در شهرم وغريبه اي مثال تو ودلي كه مي تپد به ياد تو

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 16:25 توسط بهار و دلارام |


درد بزرگی داشت.....

بزرگترین،دیوانه کننده ترین و مطلوب ترین دردها:

درد عشق......

زندگی میکرد و در تب توانسوز این درد....

میسوخت و می تپید،در بستر اشکها....

بخاطر درد بزرگی که داشت....

.....و یکوقت که تصور میکردند،بخواب رفته است،

او دیگر در تب شعله ها،خاکستر شده بود....

او دیگر از آن خواب بیدار نشد.....

مرده بود...

 بخاطر درد بزرگی که داشت....

"کارو"

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 15:42 توسط شقايق |


سلام دوستهای عزیزم این آدرس جدید وبلاگه:

www.yekhat-khatere.coo.ir  

 که از آدرس بلاگفا خیلی مختصرتر هست.البته کلاسش هم بالا ترهها.

راستی این هم آدرسه وبلاگ قدیمی منه:

www.engar.coo.ir

و این هم البته وبلاگ حدیدست:

www.mostalone.coo.ir

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 1:1 توسط MOst AlOne |


سلام دوستان عزیزم

امیدوارم همگی خوب باشید

امیدوارم منو هم به عنوان یکی از نوسنده های وبلاگ قبول کنید

شاد و سربلند باشید

یا علی

مرجان

...

زندگي دفتري از خاطرهاست

 يک نفر در دل شب

يک نفر در دل خاک

 يک نفر همدم خوشبختي هاست

يک نفر همسفر سختي هاست

چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد

...

ما همه هم سفریم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 13:31 توسط مرجان |


 

فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو که بشر را اينقدر دوست داري غم را چرا آفريدي؟ خداوند گفت:غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من که خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 1:4 توسط ياسمن |


باد
بوی عشق را لابه لای شاخه های بید
دمیده بود
،
قناری
كه تازه از قفس رهیده بود
صدای عشق را
لابه لای برگ
گلی شنیده بود
،
و تنها عاشق بود
كه بی توجه به عشق
زیر درخت تنهایی خود
لمیده بود...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 0:49 توسط ياسمن |


وقتی طلوع کردی !تو نمی‌دانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده‌ام.تو آنجا مثل یک حجم آبی می‌درخشیدی و من به هر چه رنگ آبی بود حسودی‌ام می‌شد. بعد هر دو سوار آن اسب سفید شدیم که بال نداشت و فقط مثل دیوانه‌ها خیابان‌های سبز را می‌ژیمود و می‌شمرد و می‌بویید و تمام می‌کرد و دوباره می‌شمرد و تمام می‌کرد و سه باره می‌شمرد و تمام می‌کرد و دل من چقدر کوچک و تنگ بود.می‌خواستم بگذارمش هزار بار خیابان‌ها را تمام کند تا دلم بزرگ شود و بزرگ سود و باز هم بزرگ شود و بزرگتر شود و آن‌قدر بزرگ شود تا تو در آن جا بگیری. اما نشد ونمی‌شود. تو گفتی برو آنجا.کنار دیوار . من می‌خواستم دیوار را چنان بکوبم که تکه تکه شود تا هر دو از بن‌بست رها شویم اما تو جیغ کشیدی و من به خاطر تو جلئ دیوار ایستادم و هر دو به دیوار زل زدیم که چقدر بلند بود و ضخیم بود و سخت. دیوار به ناتوانی و حقارت ما پوزخند می‌زد و من لجم گرفته بود. بعد تو چسمهای مشکی‌ات را به من دادی که چقدر آبی بودند و من چشمهایم را به تو و تو هنوز نمی دانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده‌ام. بعد من به دستهات خیره شدم و همه معصومیت زندگی را در آنها دیدم و بر خود لرزیدم. مثل دریا آبی بودند یا انگار تکه‌ای از آسمان بودند که روی زمین افتاده‌بودند. بعد من با قلم سبزی ،تمامی حرمت آن دستهای آبی را بوسیدم و فهمیدم که خدا هم آبی است.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 0:43 توسط ياسمن |


                من نشاني از تو ندارم،   

          اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: 

          در عصرهاي انتظار،  

        به حوالي بي کسي قدم بگذار خيابان غربت را پيدا کن 

          و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو     

            کلبه ي غريبي ام را پيدا کن ،        

             کنار بيد مجنون خزان زده و        

             کنار مرداب آرزوهاي رنگي ام!       

             در کلبه را باز کن و           

            به سراغ بغض خيس پنجره برو!       

             حرير غمش را کنار بزن!          

             مرا خواهي ديد با بغضي کويري که        

             غرق عصاره ي انتظار پشت ديوار دردهايم نشسته

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 19:27 توسط بهار و دلارام |